تبليغاتX
یاس غریب من ...

____________________________________________

کسی آمد که حرف عشق رو با ما زد

دل ترسوی ما هم دل به دریا زد

به یک دریای طوفانی،دل ما رفته مهمانی

چه دوره ساحلش،از دور پیدا نیست

یه عمری راهه و در قدرت ما نیست

باید پارو نزد باید وا داد،باید دل رو به دریا داد

خودش میبردت هرجا دلش خواست

به هرجا برد بدون ساحل همون جاست

به امیدی که ساحل داره این دریا

به امیدی که آروم میشه تا فردا

به عشقی که نمیبینی شباشو بی ستاره

دل ما رفته مهمانی،به یک دریای طوفانی.................

_________________________________________________________________

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:4 توسط H.A |



 

نسیم، نفس خداست
بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست.مورچه، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی.خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای!
مورچه گفت: این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی است.
مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشمهای من همیشه بیناست.
مورچه این را می دانست. اما شوق گفتگو داشت.شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.
خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هیچکس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگو است

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:30 توسط H.A |



 

دلم گم کرده دستاتو    نگام گم کرده چشماتو

هنوزم زنده ام با تو   نمی گیره کسی جاتو

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 15:22 توسط H.A |



 

معلم گفت : عشق چند بخشه؟ يه بار دستم رو از بالا تا پايين آوردم و با خوشحالي گفتم: يك بخش .

ولي وقتي تو رو شناختم فهميدم عشق سه بخشه :

                                                                     عطش دیدن تو        

        شوق با تو بودن                                                                  اندوه بی تو بودن

                                                    

 

دوستت دارم نبخاطر اینکه دوستم بداری

بخاطر اینکه لایق دوست داشتنی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 1:50 توسط H.A |



 

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آینه بهشت اما ... آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد...

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 22:20 توسط H.A |



 

برات مي نويسم دوستت دارم . آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته ، به اين سادگيا پاک شدني نيست ، گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي من مي نويسم ... من می نويسم ... دوست دارم .

خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ، ولي جا نشد . پس گذاشتمش تو جيبم ، ولي جا نشد . در كيفمو باز كردم ، ولي جا نشد . تصميم گرفتم ببرمش توي اتاق ، ولي جا نشد . بنابراين يه خونه براش گرفتم ، ولي جا نشد . با خودم گفتم: يه باغ ! آره ! ولي جا نشد . پس گذاشتمش توي قلبم ، حالا ديگه جاش خوبه خوبه ... تازه مي فهمم اين كه مي گن دل آدم مي تونه از دنيا هم بزرگتر باشه يعني چي...

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.

((فریدون مشیری))

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 1:41 توسط H.A |



 

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه
ها را پیدا کنی

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 11:34 توسط H.A |



 

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 9:51 توسط H.A |



 

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 7:21 توسط H.A |



 

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 8:47 توسط H.A |